هر روز از زندگی پارسا



   یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
مـی‌سـپـارم بـه تـو از چـشـم حـسود چمنش
نفس ناز تر از جان چه شد از چشم بدان
      دور بــاد آفــت دور فــلـک از جـان و تـنـش     

                  نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 توسط مامانی
اخر هفته ها بیشتر اوقات واسه خستگی در کردن میریم خونه دریا....اذیت کردنهای تو و سارا تو ماشین و وقتی میرسیم یه جور عادت شده برام ....ولی خوب ارزش داره چون دیگه حوصله اتون سر نمیره و هم ما یکم اب و هوا عوض میکنیم.....عاشق نشستن های بین راه و چایی خوردن تو راهی.....عاشقتم جیگملم
و هفته گذشته که 18 ابان 96 بود و کم کم نارنگی ها دارن رنگ میندازن و ولی از درختهای پاییزی زیاد خبری نبود










نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 آبان 1396 توسط مامانی
ورودت رو به پیش دو تبریک میگم عزیز دلم....خیلی کوچولویی واسه سال بعد که میری کلاس اول...ولی چاره ای نیست همه میگن بزرگ میشی
خیلی زود گذشت...باورم نمیشه یه جورایی .....ارزو میکنم و از خدا میخوام همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه نفسم




















نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 آبان 1396 توسط مامانی
سلام عزیز دلم ....بعد یه مدت طولانی اومدم دارم واست مینویسم...23اذر96....که هنوز بخاطر زلزله کرمانشاه که 21ام اتفاق افتاد حالم گرفته است و منم سه روزه مرخصی ام و باهم کلی استراحت کردیم و رومخ بودی حسابی عشقولی من....که با خوردن حلقه به چشمت یکم زهرم شد اما خداروشکر بخیر گذشت....
خوب بگم از یه سال گذشته که پیش یک رو تو مهد بهاران تموم کردی و پیش 2رو در مهد دنیای شیرین داری میگزرونی....
زبون بازی و عشقولی بودنت به نهایت خودش رسیده و شیشه خوردن های یواشکیت هم حال خودش و داره تو این سن.....خرچنگ هم که نقش دومش همیشه تو بدترین وضعیت گریه و لجبازیت به داد من میرسه تو وجود کوچولوت ادامه داره....
چهار پنج ماهه پیش سارا میخوابی و از ما جدا شدی....
در کل بگم که دیگه از اب و گل درومدی و میتونم یکم نفس بکشم عشقمممم
چند تا عکس هم تو این مدتی که گذشت میزارم ....ینی فاصله بین 4 تا 5 سالگیت و تولد 5سالگیت که با عمومرتضی و عمورضا خونه دریا گرفتیم.....و مشهد که فروردین 96 رفتیم و کیش شهریور 96...








این عکس و همین لحظه که دارم مینویسم گرفتم و کلی اذیتم کردی














































































کیش شهریور 96


































نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 آبان 1396 توسط مامانی

امروز چهاردهم مهر ماه 1395 در حالیکه بانک به شدت شلوغه و دانشجوها هجوم آوردن تو فرصت های اندک بیکاری میام و برات مینویسم پسر گلم. در این روز کوچولوی من 4سال و سه ماه و 14 روزشه...فدای اون قدو بالات بشه مادر...دیگه شیطنهات و اذیتهات قابل وصف و توصیف نیست که بخوام بیان کنم ..فقط خلاصه بگم که خیلی وقتها کم میارم....مرد کوچولوی من هنوز روی پا به شکل روز اول تولد میخوابه  و معظلی شده شدیییییید واسمون که ارزوی تنها خوابیدنت به دلم مونده...شیشه هم دوسه باره ازت گرفتم و ولی هنوز روزی یکی دو وعده با خواهش و التماس ازم میخوای بعضی وقتها که شنگولی میگی مامان با استکان بده من دیگه بزرگ شدم.

از شهریور ماه پارسال هم که داری میری مهد و حساسیتت زمستونها به اوج خودش میرسه و الانم سرفه هات شروع شده که تحت نظر دکتری.

تابتون هر چند روز یه بار پیش سارا میموندی و میخوابیدین و دعوا میکردین و بازی تا من برسم خونه..ولی از مهر به طور مرتب هرروز بیدارت میکنم و با دیدن برنامه تلوزیون که این روزا همش درحال دیدن سی دی های دورا هستی سرحال میشی و لباس میپوشی و با هم میریم مهد.که بعضی روزا بد اخلاقی میکنی و با کلی ناز و نوز و ادا راضی به بردنت میشیم..

تولد سه سالگیت هم مهد کودک کلی خوش گزروندی همرا پریسا و حلما...همه کلی ذوقیدیم و حال کردیم

کوچه ی دوست داشتنیه پسملم

 

ک

کنار خونه دریا...من و پارسا

قو سواری عاششششقشششی

چابکسر مرداد95

تلکابین رامسر

بام رامسر

دوستت داریم حبیب

واین قصه ادامه دارد

شیطنت هات و عشقه

تا تو را دارم از زندگی لبریز خواهم بود. تا تو را دارم چه غمی دارم؟ تو بهترین بهانه برای شادی این دل کوچکم هستی . فرقی نمیکند کجا باشم. چکاره باشم و یا چطور باشم چون با تو 4 سال است یک بغل پر زندگی دارم. خوشبختی دارم. عشق دارم.

عشق ابدی من 4 سالگیت مبارک

خوابهای خوب ببینی عزیزدلم

 

تولد 4 سالگیت در کنار حلما و یاسمن در مهد کودک

.


نوشته شده در تاريخ شنبه 17 مهر 1395 توسط مامانی

عشق کوچولوی من....بعد از مدتها دارم واست مینویسم ..و بابت تاخیرم یه دنیا ازت عذر میخوام عزیزکم. مشغله ام زیاده و امیدوارم بعدها که داری میخونی خودت درکم کنی عزیز دلم...از اول مهر دانشگاه ثبت نام کردم و بعد از اداره سریع باید برم کلاس و خیلی کمتر میتونم واست وقت بزارم.هرچند همیشه و در همه حال این عذاب وجدان لعنتی ول کنم نیست.فقط بخاطر تو و سارا که اونطور که باید و شاید نمیتونم به وظایف مادریم عمل کنم ولی همه سعیم و میکنم تا جایی که توان دارم کم نزارم. خوب از خودت بگم کوشکولوی شیطون بلای مامان.... دعواها و جیغ و داد و بیدادهای تو و سارا سربه فلک کشیده و با هزار بار تذکر بی فایده من همچنان همیشه در حال بازی و دعوا و جیغ زدن هستید..کم کم دارم از تذکرهام کم میکنم و این حق رو بهتون میدم که بچگی کنید و از کنار هم بودن لذت ببرید ...میدونم که یک روز حسرت همین روزها رو میخورم ...پس تا میتونید بچگی کنید نفسهای کوچولوی من.

الانم که دارم واست مینویسم پنجم اسفند نودو چهار روزهای پایانی سال و دارم میگزرونم ...تو بانکم و با حجم کار بالا و گردن درد شدیدی که دارم یهو به خودم اومدم و از اینکه خیلی وقته سراغ وبلاگت نیومدم دوباره وجدان درد گرفتم و شروع کردم به نوشتن .

حدود 4 ماه دیگه سه سالت تموم میشه و وارد 4 سالگی میشی. این روزهای سه سالگیت به سرعت برق و باد میگزره و حدود دو ماهی هست که تموم مشغله و سرگرمیت شده بازی با فیلمها و آپارات بابا...علاقه هردوتون دقیقا مثل همه ...فیلم جمع کردن از تو خونه کار هرروزم شده و تا روزی دو سه بار بابایی برات فیلم نزاره و نبینی روزت شب نمیشه عشقم. هرچند فقط به آپارات نگاه میکنی و به فیلم توجهی نداری...چند روز پیش تنها تو پارکینگ کنار آپارات بودی که اومدم بهت سربزنم  دیدم انچنان ماهرانه فیلم و مثل بابایی از لابلای دستگاه آپارات گزروندی و به مرحله نمایش رسوندی که دهنم از تعجب باز موند ..هرچند، چند تا مسیرش و اشتباه رفته بودی اما همینکه روی انگشتهای شصت پات واستاده بودی و تا جای که دستت میرسید انجام داده بودی هرکسی  و به تعجب وا میداشت.

از اول شهریور گذاشتمت مهد و با شهناز خانوم خداحافظی کردی .اما هنوز یه ماه از رفتنت میگذشت که حساسیت شدیدت شروع شد آب ریزش بینی و سرفه و عفونت سینه و سرفه ول کنت نبود ..بعد از 4 تا دکتر که عوض کردم بالاخره به این نتیجه رسیدم که نباید بری مهد وقتی یه ماه خونه بودی کاملا خوب شدی و دوباره از بهمن رفتی مهد و بعد از یک هفته دوباره حساسیتت شروع شد و دو هفته دوباره پرستارت اومد.بعد از دو هفته که بهتر شدی به پیشنهاد خانم مرباییان مدیر مهد رفتی مهد از اول اسفند و هرچند یکم سرفه میکنی اما بی خیالت شدم تا یکم بدنت مقاوم بشه و خدارو شکر هنوز حساسیت شدیدی شروع نشده..و از رفتن مهد و بازی با بچه ها احساس لذت میکنی. خیلی شعر یاد گرفتی و همه شعرهات و میزارم واست تا بعدها همین ها رو به بچه های خوشگلت یاد بدی..

صحبت کردن و زبون بازیت هم کاملا به بابای گرامت رفته .با آشنا و غریبه گرم میگیری و همه مجذوبت میشن...راستی آبجی شهراد هم الان حدود دوهفته اش شده و اسمشم گذاشتن النا.....دیگه اینکه نی نی های عمو مرتضی و خاله طاهره هم تو راهه و نی نی دایی تقی هم حدود یه ماهی است دنیا اومده و اسمش هم زهراست.

از خوابیدنت بگم که کماکان رو پا باید بخوابی و اهنگ و فیلم دیدن تا خوابیدن کار هرروزته و شیشه خوردن هم هنوز داری ادامه میدی و بعد از کلی تلاش و بی فایده بودن دوباره زمین و واگذار کردم به خودت و گفتم تا هر زمانی که دوس داری نوش جان کن...به قول مامان بزگ که میگه دلخوشی بچم و ازش نگیر....

عید هم نزدیکه و لباسهای عیدت رو هم خریدم ...نمیدونم چرا اصلا مثل بچگی های سارا از لباس نو ذوق نمیکنی...موقع خرید اما تا میپوشیدم تنت اندازه رو ببینم با جوراب تو مغازه راه میرفتی و میرقصیدی .سبزه امسال رو هم دادم خاله زهرا درست کنه و از خدا میخوام سالی خوش همراه با سلامتی همه ی مردم داشته باشن .آمیییین

پارسا جون عشق مامان.......مامانی خیلی دوستت داره عزیز دلم... نمیدونم چطوری بگم فقط بدون جونم به جونت بنده عشقممممممممممممممممممممممممم.

و یه سفارش کوچولوی دیگه اینکه ازت میخوام مرد خوب بودن رو خوب بلد بشی...............مرد خوب بودن کار سختیه عزیزکم ..همه ی تلاشت رو بکن.............تا من و سرافرازم کنی ....

با بابایی رفتی راه اهن قطار ببینی و بابا هم خاطراتی تازه کنه

 

پارک و الا کلنگ بازی زمستان 94

عشققققق پارسا آپارات......

پارسا جونی تو مهد تمرین موسیقی

پارسا و به قول خودش ماسته بازی

بعد از پاکستان

تابستان 94 در راه خونه دریا تو جنگل

 

اب بازی تابستان 94

خرم آباد شهریور 94

بعد از کلی اب بازی و ماسته بازی تو خونه دریا

آبشار بیشه لرستان شهریور 94

پارک بازی بروجرد

 

دریا بازی

به اپارات کوچولو بابا هم رحم نمیکنی

اووووف ماسته بازی رو

بروجرد شهریور 94

 لرستان بازم آبشار

ونایی لرستان

دریا با دخترخاله ها

اولین روز مهد کودک

مدل مو  2016.....که اصلا حواسمون بهت نبود یهو دیدیمت این شکی شدی

اولین لباس پوشیدنت...فرم مهد

شیطونی های تو و سارا که دیگه واقعا اوووف داره

برف بازی زمستان 94 گلوگاه

شعرهای ماه اول مهد پسملی

و اینم مامان خسته و کوفته روزهای پایانی سال 94 که واقعا خسته کننده بود ...در حال نوشتن خاطرات پسرش.....


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 فروردين 1395 توسط مامانی

تولد سه سالگیت عزیزم شد شب دوم ماه رمضان . قرار شد خودمون چهارتا یه کیک کوچولو بگیریم و خودمون و شام بیرون دعوت کنیم اما دو شب قبل دایی محمد علی زنگ زد و واسه افطار دعوتمون کرد و شب تولدت قرار شد افطار بریم اونجا منم از این فرصت استفاده کردم بدون اینکه به کسی بگم کیک و وسایل تولد رو گرفتم و رفتیم اونجا که همه شوک زده شده بودن و به این ترتیب شمع سه سالگیت رو هم اونجا فوت کردی نباتم. اولین سالی بود که متوجه شدی تولد چیه و با همه بچه ها شعر تولد رو تا آخر دست زدی و خوندی.

و روز بعد از تولدت هم رفتیم مشهد .............و پسرم برای دومین بار به زیارت امام رضا رفت

 

 

ت

 

توربینهای بادی بینالود

و پارک ملت مشهد و کلی حال کردن پارسا

 

بابا اسفنجی در پارک که کلی با آهنگهاش رقصیدی و  همه مردم کلی با دیدنت خندیدن

اولین وسیله ای که مجاز بودی سوار شی...ابشالا از سال بعد که 4 ساله شی خیلی بیشتر میتونی استفاده کنی 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 28 تير 1394 توسط مامانی

بعد یه مدت نسبتا طولانی دارم واست مینویسم نفسم،تو مدت این 5 ماه نفس بودی نفس تر شدی عزیزکم. الان که دارم واست مینویسم سر کار نشستم و اوقات بیکاری یه گریز میزنم و چند خطی واست مینویسم .وقتم خیلی کمه نمیرسم عزیزم با بزرگ شدن تو و سارا مشغله منم زیاد تر میشه.

همه فکرهامو کردم قرار شد از اول مهر که سارایی میره مدرسه شماهم به مهد کودک بری و با خونه خداحافظی کنی. دیگه وقتشه دوست و همبازی داشته باشی و شروع کنی شعرها رو یاد گرفتن. و به قول بابایی یکم مستقل بشی.

با تلاشی که واسه از جیش گرفتنت کردم و هیچ فایده ای نداشت با ورود به 34 ماهگی با وجود اینکه از دستشویی رفتن متنفر بودی و جیغ میکشیدی یه روز اومدی گفتی مامانی جیش دارم و من از تعجب چشام گرد شده بود و فکر میکردم داری الکی میگی چون قبلش همیشه میخندیدی و میخواستی اذیتم کنی میگفتی مامانی جیش داشتی برا من بگو متل حرف خودم که همیشه بهت تذکر میدادم.

اما این بار به حالت جدی گفتی مامانی جیش دارم منم به سرعت نور بغلت کردم و رفتیم دستشویی ودیدم بعععععله گل پسرم واسه اولین بار تونست بره دستشویی و کلی همگی دست زدیم و تو هم حسابی ذوق کرده بودی و دیگه با پوشک البته فقط واسه روزها خداحافظی کردی و فقط شبها پوشکت میکردم.

والان هم که سه سال و 22 روزه هستی دوشبه که شب هم پوشک نمیشی عزیزکم. و سه شنبه ساعت 4 صبح 23/04/93 کلی به مامان حال دادی عزیزم .صدام کردی و کفتی جیش دارم منم انچنان پریدم از خواب که انگار دنیا رو بهم دادن.و فقط میمونه پروژه شیشه ی شیرت که اونم به زودی باید ازت بگیرم.

بلبل زبونیتم واسه خودش دنیایی داره عزیزم روزی نیست بخاطر حرف زدنت کلی هممون نخندیم . سی و دو ماهه بودی که چند تا شعرو بلد شدی و همش میخونی.

جوجه زرده و آهویی دارم خوشگله و حسن دنده به دنده واتل متل توتوله و یه توپ دارم قلقلیه و عروسک قشنگ من قرمز پوشیده و عروسکم لالاش میاد و یه دختر دارم شاه نداره رو کامل میخونی .

صحبت کردنت هم دیگه تقریباً عالی شده فقط به کلمه های سخت که میرسی وقتی میخوای بگی خیلی خنده دار میشی.

پارسا جونم عشقمی مامانی همه جوره میخوااااااااااااااااااااااااااااامت نفسممممممممممممممممممممممممم.

این چند تا عکس هم تو فاصله سی تا سی و پنج ماهگیته عزیزم که بیشترش هنر سارا جونیه.

 


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 28 تير 1394 توسط مامانی

مرد کوچک خانه من,عزيزکم,سى ماهه شدى و من آرزوى ديدن سى ساله شدنت را دارم .

امروز 28آذر ماه 93 دو روز مونده به آخرين روز از پاييز 2سالگيت ساعت 3 روز جمعه روى پام خوابيدى و آروم آروم چشات داره ميره روى هم و منم از شنيدن اهنگ رضا صادقى که گذاشتى و ام پى ترى رو گرفتى بغلت دارم لذت ميبرم .روزهاى قشنگى و داريم باهات ميگزرونيم قشنگم .دل از همه ميبرى و دلبرى کردن و خوب ياد گرفتى.

يادم نميره ديشب که داشتم خوابت ميکردم و ساعت يه رب به يک کاملا به هم ريخته بودم و داغون باحالت عصبى گفتم پارسا بخواب ديگه نخوابى دعوات ميکنم ها.سريع نشىتى رو پام و لبهات و مثل هميشه به حالت غنچه که ميخواى بوس کنى گذاشتى رو لبم و بوس کردى و خيلى با ارامش خاصى گفتى مامان دوسم ننالى ؟؟؟(دوستم نداری؟)

ومن که انگار دنیا روی سرم خراب شد از حالت خودم به شدت متنفر شدم و با یه دنیا احساس تا خوابیدنت تو بغلم تکونت دادم تا خوابیدی.

وامشب شب يلدا ساعت ١١و 20دقيقه اومدم و دارم ادامه مطالبت رو مينويسم.نميدونم امسال چرا دل و دماغ هيچى رو ندارم بخاطر همين خوردنى ها رو برداشتيم و رفتيم خونه ننه يکى دوساعتى رو اونجا بوديم و برگشتيم.

عسل مامان فردا اولين روز زمستان شروع ميشه  .با گرمايي که تو به خونه دادى  به همراه سارا گلى ديگه هيچى از خدا نميخوام و آرزوم تو بلند ترين شب سال از خدا فقط سلامتى هممون بود.

پسر سى ماهه ى من حالا تموم سعيش رو ميکنه مثل آدم بزرگها صحبت کنه و توبحث ها شرکت ميکنه. وسط حرفم اين رو هم بگم بعضى وقتها ديگه کم ميارم و ميگم پارساااا بسسسسسه.

6 تا رنگ و کامل بلدی و همه چیزایی که اون رنگها رو دارن و تند تند به همه نشون میدی و رنگش و میگی.

با کمک سارا از یک تا یازده رو یاد گرفتی و وقتی به 11 میرسی ومیگی آسدَه خوردنی میشی شدیییییییییییییییید.

راه ميرى تو خونه اين چيه اون چيه.منم تا جايي که بتونم  بهت با حوصله جوابت و ميدم.

شيطنت هات هم در حد اعلا رشد کرده و جيغ و داد تو و سازا هم هيچ وقت تمومى نداره و هر روز بيشتر از روز قبل ميشه.

داشتم باهات کار ميکردم اوايل ابان ماه که از پوشک بگيرمت ولى ديدم هوا سرده و و با هر بار بردنت تو دستشويي هم تو سردت ميشه هم هم من. و به ناچار موکولش کردم به گرم شدن هوا

تنها چيزى که تو اين ماه واسمون خيلى جذابه و هيچ وقت سير نميشيم ازش و همش تازگى داره صحبت کردنته. عالى حرف ميزنى .

مخصوصا وقتی ازت میپرسیم اسم بابات چیه ؟ اُسین آگا (حسین آقا) اسم مامانت؟ اُ اُ یه نانوم (سمیه خانوم) اسم آبجیت چیه ؟ گاگاگلی(سارا گلی) شیرین میشی خفن

وقتی هم دعوات میکنم دستت رو میزاری جلو چشمت و میگی گَرَم دیگه آشتی نینیشَم دوستت نَنالَم.(قهرم دیگه آشتی نمیشم دوستت ندارم)

وقتی اینا رو میگی از دعوا کردنت یادم میره و هزار تو بوس و یکجا نثارت میکنم.

از دکتر هم جدیداً خیلی میترسی و تا شیطونی میکنی اسم دکتر که میاد دو سه دقیقه ای آروم میشی و بعد میگی آگا گُدگُره نیاد ( آقا دکتره نیاد)

خلاصه که شیرین شدی و مثل همیشه در حال شکر کردن به داشتنت می بالم.

این گاوت رو جدیداً خیلی دوستش داری و خیلی خوب سواری کردنش رو یاد گرفتی

پارسای دست چپ من که دیگه از این موضوع مطمئن شدم

قایم بوشک هم خوب بلد شدی.و اینجا رفتی مثلا قایم شدی که سارا کلی دنبالت گشت تا پیدات کنه

 

پاییز93

بلال خورررررررررررر

روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم

                                                اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوززمستانی را

                                                                با بخار نفسم وصل به گرما کردم

 

 

دوستت دارم هایت را به کسی نگو

من ..........

جانم را ..........

برای شنیدنشان کنار گذاشته ام.


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آذر 1393 توسط مامانی

سلام پسرک ناز مامان عزیز دل مادر .بعد از یه مدت نسبتاً طولانی دارم واست می نویسم عزیزم .امشب شب 28 مهر فردا هم دوشنبه است. الان هم ساعت 12 شب در حالیکه تازه خوابیدی منم فرصت و غنیمت شمردم هم رو پام تکونت بدم هم تند تند واست یه چند خطی و به یادگار بذارم

میخوام اول از همه از خوابیدنت بگم چون از بدو تولدت درگیر این موضوعم خواستم بگم هنووووووووووووز هم درگیرهستم نفس مامان. همیشه من و بابا میگیم خدایااامیشه پارسا خودش بره تو اتاقش بخوابه مثل سارا ؟؟؟؟؟لبخند MSN 29

بعد از اینکه ننو رو از سرت انداختیم اما چون به تکان خوردن عادت داشتی ما هم مجبور شدیم بذاریمت روی پا وبه حالت 180 درجه کامل به طوری که قوزک بدبخت بیچاره پاهامون بعد یه ساعت حرکت مداوم یاتاقان میزنه و کلا وامیستهلبخند MSN 56

اما کاش فقط به تکان دادنت ختم میشد .در حین تکان باید اول حدود یه رب فیلمها و عکسهای گوشی مامان بازدید کرده بعد در حالیکه ام پی تری داره آهنگهای مورد علاقه ات و که یکی از مهمترین آنها مدونا هست رو پخش میکنه لاک پشت شلمن فلک زده هم با پرتاب نور اما نه به صورت عادی بلکه به صورت چشمک زن و باز هم نه با یک رنگ با عوض کردن رنگهاباید حدود یک ساعت و نیم شروع به فعالیت کنه و پارسا بعد از این مدت طولانی که پا و ام پی تری و لاکپشت مشغول فعالیتند پارسا فیلش یاد هندوستان کرده و حدود یه ربع آخر که دیگه داره میخوابه باید پشتش ودست بکشیم تا خوابش عمیق شه وباز هم در آخر سر شیشه ات و تو دستت بگیری و بخوابی لبخند MSN 17خلاصه گه از دستت فیلم داریم شبها عزیزم بابا هم که شبهایی که نوبتشه بخوابونت میدونه چه مراحلی رو باید بگذرونه ترجیح میده اینقدر کنارت بخوابه و باهات بازیکنه تا بخوابیلبخند MSN 42

با ورود به ماه 27 زندگیت غزل عمومرتضی 6 ماهه شد و زن عمو یه تولد نیم سالگی کوچولو واسش گرفت که اون شب کلی حال کردی و انگشت انگشت کیک غزل رو به یغما بردیلبخند MSN 52

آخرای بیست و هفت ماهگیت یه جشن دیگه هم داشتیم. 100 روزگی شهراد و ختنه سورانیش که اونجا هم بهت کلی حال داد و تا تونستی خوش گذروندیلبخند MSN 44

دوم آبان هم که نزدیکه و ستیا خاله طاهره هم دوسالش میشه

واااااااااااااااااااای که روزها چه تند میان و میرن. خدایا همه بچه هارو زیر سایه پدرومادر در پناه خودت حفظ کن

شیطنت هاهم نفسم آنچنان اوجی داره میگیره که  مثال زدن همه داری میشی الهی 120 سال زنده باشی شیطونی هم که میکنی من اندازه دنیا حال میکنم

غذا خوردنت هم عالیه همه چی میخوری ولی نمیدونم چرا وزن نمیگیری که دکتر گفت خوردن مهمه و زیاد غصه نخورم بابتش طبیعیه .جدیداً هم موقع خوردن از روی پای بابا به صندلی جداگانه انتقال داده شدی که هم بابایی راحت غذا میخوره وهم شما تا جا داری ریخت و پاش میکنی.یعنی یه رب غذا میخوریم بعد یه ساعت دوتایی جمع و جور میکنیم

غزل نیم ساله

شهراد 100روزه

یک فقره از شیطنت های پارسا

در این مرحه کلی خاک گلدان نثار پذیرایی و آشپزخونه میکنی

و مثل همیشه مشوق همه شیطنت هات ::: سارا خانوم

چهار دست و پارفتن روی کابینت ها هم یک فقره دیگه از شیطنت هات

وقتی میگم پارسا بخند این شکلی میشی

عشق آب هندوانه

شلمن بدبخت بیچاره که منم یه جورایی بهش عادت کردمخندونک

سارا هنگام خواندن نماز و همراهی کردن داداشی

و روزی دو سه بار حموم رفتن که دیگه این یکی  هیچ کس جلودارت نیست

جدیداً هم گیر دادی به این سرسره های خطرناک که یکککککک حای میکنی میری بالا

و این هم پایان کار

دیگه وقتی هی چیزی راضیت نمیکنه باهاش بازی کنی روی میاریم به برف شادی و چون برات مضره یه مدت که نمیبینی با دیدنش ذوق ق ق ق ق میکنی هاااااااااا

و این هم یه مدل ازریخت و پاش پارسا

و یه شیطنت دیگه

 و اما نقاشی کردن پسرم

و رنگ آمیزی

 و این هم آخرین عکس از شب پنجم محرم پارسا در عزاداری امام حسین 93/8/7


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط مامانی

22 ماهه شدی نباتم و بیشتر از 22 کلمه رو یاد گرفتی . دلواپسی مامان از حرف نیومدنت کاملاً رفع شد و لحظه به لحظه شاهد شنیدن کلمات جدید از او دهن کوچولوتم. نمیدونم چرا این همه ذوق میکنم  roflmao شکلک هامثل اونایی که بچه اولشونه و با حرف اومدنش کلی خوشحال میشن منم با وجود اینکه این حرکات و قبلاً از سارا دیده و شنیده بودم آنچنان ذوقی میکنم که نگوووووووووووووووووووووووو . الته بابا بیشتر. وقتی یه کلمه میگی بابا یه ساعت قهقهه میزنه خنده شکلک ها و سارا هم بغلت میکنه و مثل همیشه میشه میگخپه قربون داداش گلم  شکلک خنده دلچسب

تقریباً هر چیزی و رو که میگیم بگو با ربان شیرین خودت میگی اما کلمه هایی کلمه هایی که خودت دائم استفاده میکنی و تو حرفات میاری و واست مینویسم . امیدوارم خودت بعداً با خوندش مثل ما ذوق کنی.شکلک متحرک خنده

الو  :  اَیو

انگور  : نَنگو

صندلی  : نَ نَ ای

حوله  : اُیه

شامپو  : نامو

حموم  :نَ اوم

فاطمه : مانِ نِه

پارک : پاک

تبلت  : تَبِ

غذا : گَ گا

جوراب  : گوگا

متکا  : مَ نَ نا

ماشین : مانین

یخ : گَخ

نون  : نون

آب میوه  : آب بی بِه

پفک : پُ اَخ

گوشی : گوشششششششششی ( یعنی آنچنان ش رو غلیظ میگی انگار روش ده تا نقطه داره )

آره : آیِه

مرسی  : میسسی

کفشها  : کَ کا

چشم چشم دو ابرو  : نِم نِم دَبَ بو

اتوبوس  : بوتوتو      که خیلی هم بهش علاقه داری

کامیون : کااوووو      عشقته

یه توپ دارم قلقلیه : گی گی ی

بخور  : بخخخو  بخخخو

مورچه  : مونه

مگس : مَ نَ

ته دیگ : دَگی

یک دو دِ : تا سه شمردنته

سه چها روزی هم میشه کلمه ها رو دوتا دوتا سر هم میکنی .خیلی بامزه میگی نَنگو بیخام. ( انگور میخوام)

مَمَنی بیخام : بستنی میخوام

دَگی بیخام : ته دیگ میخوام

بابایی نیست میگم بابا کو میگی باک ( بانک )

دایی داخ  : چایی داغه

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 مرداد 1393 توسط مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com