هر روز از زندگی پارسا

خاطرات قسمت اول. هیدرونفروز

پارسای عزیزم الان که دارم برات مینویسم 4ماه و ده روزه هستی . نمیدانم از کجا شروع کنم احساس میکنم این 4 ماه 4سال گذشته .از وقتی 6 ماهه تورو باردار بودم و دکتر بهم گفت یه کلیه کوچولوت متورمه و لوله حالبت گرفته است دنیا رو سرم خراب شد بعد از سونوگرافی با گریه برگشتم خونه باباحسین بنده خدا سونو رو گرفت و به هر سختی بود دکترم و پیدا کردو باهاش صحبت کرد اونم یکی دیگه نوشت و ایندفه رفتم شاهرود سونوگرافی فکر میکردم دامغان اشتباه متوجه شده اما دکتر اونجا هم گفت از الان با جراح کودک صحبت کنید تا دنیا که اومد عمل بشه . منم با شنیدن کلمه عمل دوباره غم دنیا اومد رو دلم و برگشتم خونه . دیگه کار هرروز من و بابایی شده بود تحقیق در مورد هیدرونفر...
19 بهمن 1392

خاطرات قسمت دوم

نتونستم عزیزم ادامه خاطراتت بنویسم هر کاری کردم ارسال نشد مجبور شدم جای جدید ادامه بدم اینطوری مشکل حل شد. چهارشنبه  2 تا کیسه ادرار گذاشتتم کنارم تا صبح زود بذارم نمونه ادرارت رو بگیرم و بدم بابا که صبح داره میره بانک ببره آزمایشگاه. ساعت 5 و نیم گذاشتم ساعت 7 باز کردم چپ  پوشکت رو عزیزم دیدم کیسه ادرار جداشده و افتاده تو پوشکت و دریغ از یه قطره. کیسه دوم هم گذاشتم و بابا رفت تا بهش خبر بدم یه رب بعد نگاه کردم دیدم واااای این یکی هم دراومده چرا اینطوری میشد من که بارها این کارو کرده بودم . زنگ زدم بابایی گفتم دیگه کیسه ادرار ندارم و گفت یکی دیگه تو چمدون که از تهران مونده بود هست رفتم اون یکی رو گرفتم و گذاشتم دوباره یه رب بع...
19 بهمن 1392

19 ماهگی نورچشمم

پسر گلم  19 ماهگیت مبارکه مادر. ایشالا که ثانیه به ثانیه و  ماه به ماه و سال به سال شاهد سلامتی و شاد بودنت باشم. الان که دارم واست مینویسم از 19 ماهگیت 8روز گذشته و این مامان تنبل که نه پر مشغله وقت کرده واست بنویسه. ساعت دو ورب سه شنبه بابایی هنوز نیومده و تو هم خوابوندمت و تا ناهار گرم شه آجی سارا رو از پای کامپیوتر به پای تلوزیون تبعیدش کردم تا وبلاگ عقب افتاده قند عسلم و به روز کنم. 19 ماه گذشت و با درآوردن 8تا دندون همه چی تقریباً میخوری. قرار بود اول این ماه از شیر بگیرمت اما چشمم که به دندونات میفته دلم میسوزه و با خودم میگم آخه هنوز نمیتونی خوب غذا رو بجوی و از طرفی حسابی وابسته شدی و کماکان باید تا صبح سی چهل باری بی...
10 بهمن 1392
1