هر روز از زندگی پارسا

نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست

حکايت روزهاى پارساى 30ماهه ى من

مرد کوچک خانه من,عزيزکم,سى ماهه شدى و من آرزوى ديدن سى ساله شدنت را دارم . امروز 28آذر ماه 93 دو روز مونده به آخرين روز از پاييز 2سالگيت ساعت 3 روز جمعه روى پام خوابيدى و آروم آروم چشات داره ميره روى هم و منم از شنيدن اهنگ رضا صادقى که گذاشتى و ام پى ترى رو گرفتى بغلت دارم لذت ميبرم .روزهاى قشنگى و داريم باهات ميگزرونيم قشنگم .دل از همه ميبرى و دلبرى کردن و خوب ياد گرفتى. يادم نميره ديشب که داشتم خوابت ميکردم و ساعت يه رب به يک کاملا به هم ريخته بودم و داغون باحالت عصبى گفتم پارسا بخواب ديگه نخوابى دعوات ميکنم ها.سريع نشىتى رو پام و لبهات و مثل هميشه به حالت غنچه که ميخواى بوس کنى گذاشتى رو لبم و بوس کردى و خيلى با ارامش خاصى گفتى...
28 آذر 1393
1