خداحافظ رئیسم
امروز دیگه شعبه امون حال و هوای قبلش و از دست داده .
هرچند که من اونجانیستم اما کاملا حسش میکنم.
باورم نمیشه ٥ شنبه زنگ بزنم رئیسم و باهاش خداحافظی کنم و دیگه حضورش و توی شعبه نبینم.
اما به قول خودش راه رفتنی و باید رفت نمیشه واسه همیشه موند. اما از یه طرف دیگه خوشحالم که تندرست و سلامت مثل ستاره این سی سال خدمت در تک تک لحظه های سپری شده در بانک درخشید و بازنشست شد.خوبه که همه به خوشی ازش یاد میکنن. 

اما پارسا جون مامان این مطلب و بی دلیل ننوشتم این و نوشتم که فقط بدونی تو هم از این همه محبتش بی بهره نبودی . وقتی هنوز اندازه یه نخود تو شکم مامانی بودی
و حال منم تعریفی نداشت این آقای قاسمی بود که فقط من و درک میکرد . تو مدت این نه ماه بارها و بارها من و توروفرستاد خونه استراحت کنیم
و خودش کارام و انجام میداد.
وقتی هم یکم بزرگتر شدی و مامان دیگه راه رفتن واسش سخت بود
باز او بود که نمیذاشت زیاد راه برم و بازم هم هوای من و داشت هم تو. مهمتر از همه بازم اینکه هر موقع دوست داشتم و حس میکردم نمیتونم کار کنم او بود که برگه خروجی و مرخصیم و بدون چون و چرا میگرفت
و من و راهی خونه میکرد. اما حالا که رفته خیلی واسم سخته ٧ روز دیگه که قراره برم سر کار بدون وجودش کارو شروع کنم. 

پارسا جون باز هم بی دلیل اینهارو واست توضیح ندادم عزیز دل مامان. ازت میخوام وقتی بزرگتر شدی و تونستی این مطالب و بخونی بری پیشش و از طرف خودت تشکر بکنی
.بگی که دمت گرم مرسی از این همه لطف.
منم اینجا ازش تشکر میکنم و میگم دوستت دارم و هیچ وقت فراموشت نمیکنم و همیشه تو قلبمی و یادت همیشه در ذهنم.
مرسیییییییییییییی. از خدا میخواهم همیشه و در همه حال شاد باشید.


خداحافظ رئیسم
