هر روز از زندگی پارسا

دندان هفتم

عزیز دل مامان ببخش دیگه مثل قبل وقت نمیکنم سر موقع بیام و واست بنویسم. خستگی سر کار و خونه و مهم تر از همه مدرسه رفتن سارایی و رسیدن به درسهاش همه وقتم و گرفته و حسابی خسته میشم. از طرفی هم پسر ناز مامانی هم شیطون بلا شده دیگه و یکی میخواد فقط در خدمت شما باشه. با این حال روزهای خوبی ان و منم باید ازشون حداکثر استفاده رو بکنم چون تکرار نشدنیه. حالا برم سراغ دندون هفتم پسملی که دیگه قشنگ بزرگ شده و شده اندازه دو دندون پایین جلویی که قبلاً بزرگ شده بود. حالا دیگه ٤ تا بالا و سه تا پایین داری و خوردن و شکستن بیسکوییت و خوراکی های دیگه واست راحتت تر شده دقیقاً یادم نمیاد کی در اومد اما میدونم یک ماهی گذشته. به هر حال مبارکت باشه ما...
3 آبان 1392

قد ووزن 15 ماهگی

قند عسلم بعد از ٣ روز تاخیر اون هم به علت اینکه بانک مامانی ثبت نام دانشجوها رو انجام میداد و مامانی اندازه تموم دنیا خسته و کوفته برمیگشت خونه و نای بردن تورو به خانه بهداشت نداشت.اما بالاخره ٢/٧/٩٢ با ٣ سه روز تاخیر با هر مکافاتی شده یه رب زودتر زدم بیرون تا یه رب به ٢ بتونم خودم و برسونم خانه بهداشت. اومدم دنبالت و بر خلاف همیشه که با پرستارت میرفتیم این بار سارا قبول کرد که مواظبت باشه و حتی نذاشت به بابایی بگم با هم بریم. خلاصه سه تایی رفتیم و پسری هم با گریه شدید در مقابل خانم پرستار رو برو شد مخصوصاً موقع گرفتن قد. اما این بار بر عکس دفعه گذشته که به علت در آوردن دندون وزن نگرفته بودی همه چیزت عالی بو ومامانی خوشحال کردی خفن. مرس...
3 مهر 1392

15ماهگی

١-٢-٣-٤-٥-٦-..........................٤٥٨ . باورم نمیشه به این زودی ٤٥٨ روز گذشت. نمیدونم چی بگم. نباتم؟؟؟ قندم؟؟؟ عسلم؟؟؟ از همه اش شیرین تری . اصلاً قابل توصیف نیست . فقط میتونم بگم خدایا نوکرتم مرسی . اندازه دنیا شکرررررررررررررررررررر خوب حالا بگم از این همه شیرینی. اول بگم از اون دندونهای تیز و خوشگلت که ٤ تا بالا درومده و ٢ تا پایین. هر چی هم میخوری با این چند تا دندون خوردش میکنی و میخوری. جدیداً هم آبجی سارا یه مسواک واست خریده و روزی ده بیست باری مسواک میزنی واسه خودت. و بعد از گذشت ٤ ماه موفق به یاد گرفتن دس دسی شدی. و فردا که قراره ببرمت قد و وزن ١٥ ماهگی چون هر سری ازم میپرسه دس دسی میکنه یا نه حرفی واسه گفتن دارم....
30 شهريور 1392

ششمین دندون

داداش عزیزم ششمین دندونت رو من از طرف خودم برات می خوام بنویسم. عسل ابجی ششمین دندونت مبارک. داداشی در1سال و 2ماه و 26روزگی ششمین دندونش جوانه زد. عزیز دل ابجی ایشالا 10همین دندونت . وتازگی ها نقل رو بهت میدیم شروع میکنی با دندون های جلوت خردش می کنی فدای داداشم ...
27 شهريور 1392

یه مسافرت کوچولو 13 و 14 شهریور92

از اونجا که قند عسل مامان عاشق آب بازیه و این روزها هم دیگه روزهای آخر شناکردن تو دریاست تصمیم گرفتیم یه سر بریم و پارسا رو یه بار دیگه به اب بزنیم. و چون سارا هم با دختر خاله ها اومده بود به هردوشون خیلی خوش گذشت و پارسا هم لذت وافر برد از این دو روز. پارسا با کلاه سارا یه دوست هم پیدا کرده بود پسرم سارا هم اون عقب مشغول بازی( عجب توجهی هم به داداشش داره والا) برگشتنی مشغول هندوانه خوردن ...
15 شهريور 1392

پنجمین دندان

پسرک شیرین من در سن ١ سال و ٢ ماه و١٠ روزگی پنجمین دندانش هم جوانه زد.  ایشالا که بقیه هم تند تند دربیاد و بتونی یه غذای درست و حسابی با هم بخوریم. مبارکت باشه عسللللللللللللللللللللللل ...
10 شهريور 1392

اولین آرایشگاه پسملی

شنبه ٠٢/٠٦/١٣٩٢ پارسای یک سال و دو ماه و ٤روزه مامانی اولین آرایشگاه رفتنش رو تجربه کرد. بس که موهای نرمش بهم پیچ خورده بود بابایی میگفت مثل تاج خروس شده . راست هم میگفت نه شونه میشد نه گره های ریزش از هم باز میشد. خیلی سعی کردم نشدددددددد. وچون کوتاه بود و موهاتم هنوز پرپشت نبود نمیشد کوتاه کرد ما هم مجبور شدیم بریم پیش آقا سعید آرایشگاه بابا و پارسا جونی رو کچل کنیم. بابایی اصلاً دوست نداشت و اونجا وقتی آقا سعید هم گفت چاره اش فقط کچل شدنه دیگه دل و به دریا زدو سریع رفت یه پفک خرید و داد دستت. قربون پسرم بشم که حتی کوچکترین اعتراضی هم نکرد و همینطور که پفکت رو میخوردی بعد دو سه دقیقه قیافت شد از این رووووووووووو به اون روووووو...
3 شهريور 1392

14 ماهگی پارسا به روایت تصویر

پارسای مامان ١٤ ماهگیت مبارکه عسلم. قربون پسرم بشم که دیگه معنای بازی کردن و قشنگ فهمیده . از موقعی هم که دیگه دست و پا شکسته راه رفتن و بلد شدی خیلی کمتر حوصله ات از نشستن سر میره و سرگرم میشی. منم که دیگه همش باید دنبالت باشم اتفاقی نیفته هر چند تا غافل میکنم صدای گریه ات میاد. خدایا مواظب همه نی نی ها باش کوچه گردی پسرم که عاشقه بیرون راه رفتنه اول که میذارمت شروع به راه رفتن میکنی بعدش هم یکم میشینی خستگی در کنی و با سنگ و هر چی که دم دستت بیاد بازی میکنی و بعضی وقتها هم چشمم بهت نباشه میبینم تو دهنت داری مزه مزه میکنی خستگست که در رفت دوباره پا میشی و شروع میکنی راه رفتن خلاصه که خیلی راه رفتن و دو...
31 مرداد 1392

اولین کلمه ها( دایره لغات 13 ماهگی)

بَ بَ : بابا ماما : مامان دَ دَ : بیرون تا تا : تاب تاب مَ مَ : غذا اَه : بد گیییییییه : کیه خخخخخ : از دهنش میندازه بیرون .همون تِخ بَ بی یه : ببعی فدات بشه مادر که داره شیرین زبونیات شروع میشه.   ...
25 مرداد 1392

اولین قدمت میارک

  زندگی وقتی اولین قدمت را برداشتی بر خود بالید که همچین موجودی پا بر خاک مطهرش میگذارد.   عزیزکم سه شنبه 8/05/92 ساعت 11 صبح مامان تو آشپزخونه  و بابا و سارا با پارسا بازی میکردن. دست پارسا تو دست بابا در حال تاتی تاتی .بابایی هم دست پارسا رو ول میکنه و پارسا یه قدم میره دوباره تکرار و حالا 5 قدم.منم که بی خبر از همه جا یهو سارا گفت مامااااااااان بدو بیا. منم که رسیدم تازه بابا دستشو واسه بار سوم ول کرده بود و حالا سه تایی میشمردیم 1 ، 2 ، 3 ، 4 ...........25  و بعد هم زمین خوردن واااای که چه ذوقی کرده بودم.پسرم 25 قدم راه رفته.خدایا واسه صد هزارمین بار شکررررررر . سه تایی اینقدر دست زدیم ....
10 مرداد 1392